Blog . Profile . Archive . Email . Design by .



๑۩۞۩๑بازیچه تقدیر๑۩۞۩๑

ܓܨܓღ♥ღ♥ღ ܓܨܓღ♥ღهمه چی از همه جا ܓܨܓღ♥ღ♥ღ ܓܨܓღ♥ღ

خسته شدم

خسته شدم از تمام این محبتهای دروغین

خسته شدم از مردمانی که صورتک های زیبایند و آلوده به سیرت های ناپاک دارند

خسته شدم از تمام چیزی که اسمش دوستی است و بر آن تنها سایه ای از نیازهای ما افتاده

دیگر خسته شدم ، خسته ی خسته

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت۱۱:٢٠ ‎ق.ظتوسط رضا ایکس | نظرات ()

کودک درون ام باز مرا نظاره می کند . با چشمان زیبایش به من می خندد

 

و سپس برایم اشک ریخته و دستان کوچک اش را

 

به سوی آسمان گرفته و دعایم میکند .

 

و من ... به او و پاکی اش حسادت می ورزم .

 

و بعد به سوگ می نشینم . به سوگ معصومیت از دست رفته ام .

 

جامه سیاه عذا بر تن کرده و افسوس می خورم و افسوس !

 

و در این افسوس تو را می بینم !

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت۱۱:۱٩ ‎ق.ظتوسط رضا ایکس | نظرات ()

سلام خدا

خداجون بی مقدمه بگم، از خودم بدم میاد وقتی بهتون میگم دوستون دارم اما برای اثبات دوستیم قدمی بر نمی دارم ،نه تنها قدمی بر نمیدارم بلکه قدمهای گذشته رو هم محو می کنم.

خدا،از خودم بدم میاد وقتی میگم غلط کردم اما باز همون غلط رو بلافاصله  تکرار میکنم


از خودم بدم میاد وقتی ازم میپرسن اسمت چیه میگم : عبد خدا در حالی که من عبد شیطانم تا اینکه عبد شما باشم.


از خودم بدم میاد وقتی در به در دنبال کتابهایی میگردم که از شما گفته باشن یا راه رسیدن به شما رو نشون داده باشن، اما وقتی وارد قفسه کتابهام میشه حتی خاک روی اون روهم پاک نمیکنم.


از خودم بدم میاد وقتی میگم خدایا فقط تو رو دارم، اماازته دل نیست، چون وقتی غیر تو با هام هم صحبت میشه تو رو دیگه فراموش میکنم.

خدا بغض گلوم رو گرفته دیگه نمیدونم به خاطر کدوم رفتار وگفتار وکردارم از خودم بدم بیاد.امشب بدجوری دل آلوده ام هوات و کردهمه خوابن ومن بیدار فقط برای اینکه با تو هم صحبت بشم میدونم که لایق نیستم، اما این رو هم خوب میدونم که شما حتی بی لاقتا رو هم تحویل میگرید.


خدای مهربونم من از خودم بدم میاد درسته؟ ولی شما رو به هرکه دوست دارید نگید که از من بدتون میاد شما به من امید بدید شما به من بگید من وهمه جوره قبول دارید


خدا می بینی اشکام داره جاری میشه دیگه طاقت نیاوردم به خودتون قسم لحظه                  مرگ من زمانیه که بفهمم شما از من بدتون میاد.


خدا  خدا   خدا    خدا    خدا   خدا خدا    خدا    خدا   خدا   خدا    خدا    خدا    خدا    خدا   


خدا   خدا   خدا    خدا    خدا     خدا   خدا   خدا    خدا    خدا    خدا    خدا   خدا    خدا  


خدا   خدا   خدا   خدا   خدا   خدا   خدا   خدا    خدا   خدا    خدا   خدا   خدا   خدا  


با نوشتن اسمتون گریه کردم واشک ریختم نمی تونم باور کنم که شما از من بدتون بیاد.


خدا اشکام اجازه نوشتن رو نمی دن. ممنون از اینکه با صبوری کامل به حرفای دلم گوش دادید.میترسم مثل همیشه آخر نوشته هام بنویسم به امید دیدارچون میترسم به دیدارتون برسم اما نه با روی سفید بلکه با دل ورویی سیاه. اما چون به ستار ،رحمان ومهربان بودن شما اعتقاد دارم میگم:


 

                       به امـــــــــیــــد دیــــــــدار

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۸ساعت۱٠:٥٢ ‎ق.ظتوسط رضا ایکس | نظرات ()